زجام عافیت هم جرعه ی افیون برون ریزد
نه دیگر چشم می گرید
نه دیگر روی می خندد
که دیگر قلب هم در را به روی عشق می بندد
جهان را ظلمتی سرد و پر از اندوه می بلعد
وجود آدمی دیگر ز خاک پاک و بی غش نیست
صدای نم نم باران به روی خشک دنیا، نغز و دلکش نیست
نفس سنگین و دل در سایه ی مرگ است
درخت مهربانی، لخت و بی برگ است
قد سرو بلند از باد پر سوز حسد، چون بید می لرزد
تن ننگین، به چشم مردمان دیگر به جان پاک می ارزد
اگر دست محبت از کسی در پیش می بینی
به دست دیگرش صد خنجر تشنه به خون خویش می بینی
اگر هم روزنی باشد به سوی آسمان عشق، می بندند
به رخ های کثیف و نکبت انگیز و سیاه خویش می خندند
نه دیگر صحبت از حق و نه دیگر حرفی از پاکی است
نه دیگر کس ز ظلم و جور کس شاکی است
نه دیگر عقل معیار است
نه دیگر عدل میزان است
که فصل عالم انسانیت اکنون برگ ریزان است...

[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت20:27 به قلم صید




