همچو مهتاب رویت درخشان
همچو دریا نگاه زلالت
باز هم قصه ی کهنه ای بود
قصه ی رفتن و برنگشتن
قصه ی مرگ و خاموشی عشق
بشنو اینبار این قصه از من :
در یکی باغ بودی پر از گل
جوی، پر آب و بشکفته سنبل
پر ز آواز قمری و بلبل
تو خرامان ز سویی به سویی
دامن خویشتن می کشیدی
صد گلستان به پایت شکفته
جام شیرین مِی، می چشیدی
سوی من آمدی نرم و آرام
لب پر از خنده و باده در جام
نقل بادام بنهاده در کام
کردی از دور در من نگاهی
بر کشیدی ز دل سخت آهی
شد به ناگه گلستان تباهی
گشت روزم چو شب در سیاهی
من به سویت دویدم شتابان
واندر آن ظلمت روز تیره
روی ماهت چو خورشید تابان
رفتی از دیده و دور گشتی
همچو ماه شب ابر و تاریک
خالی از پرتو نور گشتی
بر لب جوی آبی نشستم
باز در یاد من چشم مستت
باز آه دل غم پرستم ...
[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت2:9 به قلم صید



