تا گـویـمــت حـدیـث دل غـمـکشـیـده بــاز
یک شب به چرخ، خنده ی پر طعنه ای زدم
کای چرخ پیر، دیگر از این پس به خود مناز
با تـیـر عـشق گـرچه بـسـی دل فـکنده ای
لـیکـن بـه قلـب مـن نشـد این تیر جانگداز
گفتـا کـمـند عـشق، هـمـی بندمت به پای
از گــیـســوان پــر خـم آن یــار دلــنــواز
آنگه به تـیـر عـشــق چـنـان سـیـنه ات زنم
کــز سـوز عـشـق، آه تو آیـد همی فراز
آری کـه چــرخ پـیـر، مـرا صـیــد عـشـق کـرد
گفـتا بــسـوز و با غـم جانکاه خود بساز
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت20:37 به قلم صید
ز غم رفتن ایام جوانی، پیرم
من گرفتار شدم در قفس عشق ولی
گر کنی یاد مرا، شاد در این زنجیرم

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت23:8 به قلم صید
جنگی پلنگ بودی و هین رام گشته ای
آواز می زدی که نه در بیشه ام رقیب
مـات کـدام شیر خـوش اندام گشته ای؟

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت18:52 به قلم صید
ایمان یکصد ساله را یک شب پریشان می کند
از هر سبو خوش آیدش، جامی به کامی می زند
با هر نوا رقصی نو و عیش فراوان می کند
بیچاره جان هم در قفس فریاد خون سر می دهد
از شرم و از بیچارگی، رخساره پنهان می کند
با این همه بی مایگی، یا رب، تو صیدم کرده ای
دستم به راه لطف تو، رسم گدایان می کند
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت17:57 به قلم صید
آمـد بـهار ای دوستان، مـنزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چـمن خیزید تا جولان کنیم
امـروز چون زنبور ها پّران شـویم از گل به گل
تا در عسلخانة جهان ششگوشه آبـادان کنیم
آمد رسولی از چمن،ک«این طبل را پنهان مزن»
ما طبلخانه عشق را از نـعره ها ویـران کنیم
بشنـو سماع آسـمان، خـیزیـد ای دیـوانگان!
جـانم فدای عاشقان، امـروز جـان افشان کنیم
آتش دراین عالم زنیم، وین چرخ را برهم زنیـم
وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم
کوبیم ما بی پا و سر، گه پای مـیدان،گـاه سـر
ماکه به فرمان خودیم، تا این کنیم و آن کنیم؟
نی نی، چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده
تـا صد هـزاران گوی را در پای شه غلتان کنیم
خـامش کنیم و خامشی هم مایه ی دیوانگی
این عقل باشدکاتشی درپنبه ای پنهان کنیم؟
«مولانا جلال الدین»
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت17:39 به قلم صید
مانده ام تنها در این شهر خراب آبـاد خود
مانده ام بی کس بر این بنیاد بس بر باد خود
مانده ام با شوری از عشق و نوایی از جنون
مانـده ام بـا روح در بـنـد و ولـی آزاد خـود
مانده ام با خاطرات پر غم و اندوه خویش
کـی توانـم تا کـنم دور از دل و از یـاد خـود
مانده ام دور از کسی کو را ز جان خوش دارمش
نیست آن فریاد رس تا سر کنم فریاد خود
خواهی اندر کار دنیا مات مانی بس عجب صید بین کو بسته دل در چهره ی صیاد خود
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت14:26 به قلم صید
الا ای جانِ جانِ جانِ جانان
الا ای غمگسارِ غمگساران
الا ای فتنه ی فتانه پرور
الا ای می گسارِ باده خواران
الا ای شعله ی سوزنده ی عشق
الا ای شه سوارِ تک سواران
الا ای مه رخ ِپيچيده گيسو
الا ای خوش نگارِ رخ نگاران
نگاهی کن به جانِ خسته ی من
دلم را شعله ور کن، جانِ ياران
که صيدت گشته ام با عهدِ ديرين
به يک تير نگاهت ای بهاران
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت21:34 به قلم صید
ای باد صبا ای همه از بند غم آزاد
آزاد ترين عاشق و تک عاشق دلشاد
صد آهٍ مرا بردی از اين سينه بر ٍ يار
آخر دهدم يار، زٍ نازش همه بر باد
گويش که مکن دل همه از سنگ چو شيرين
ور نه، فکنم خويشتن از کوه چو فرهاد
از هجر رخت ديده ی من کاسه ی خون شد
بس کن دگر اين ظلم و جفا نيست ره ٍ داد
انبوه ٍ غم از اين دل ٍبشکسته برون ريخت
وين هنجره ام سوخت از اين آتشٍ فرياد
پروانه بّدم سوختم از شمعٍ رخ ٍ دوست
آزاد بّدم صيد شدم با رخٍ صياد

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت23:51 به قلم صید
دلی پرفتنه دارم، لیک بیدار
نمیدانم چه می دانم در این بحر
و یا آنچه نمی دانم در این بحر
خدایا گریه هایم خاک، گِل کرد
بسی ابر بهاری را خجل کرد
ولی یارم نیامد پیش من باز
به پیش غیر یارم نشکنم راز
نه پیش کس توانم راز خود گفت
نه بتوانم که راز از سینه ام رُفت
رسان یارم که این دل سخت تنگ است
در این ره پای عقلم لنگِ لنگ است
نمی دانم که با عشق این چه سودا ست
بهایش هم دلی پر خون و شیدا ست
خدایا قلب من پر عشق می دار
که سهل است این چنینم چوبه ی دار
مکن صیدم به هر بی دانه دامی
که کردم صد خطا در هر کلامی
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت16:31 به قلم صید
هر چند سرود بلبلان رنگین است
گو من چه کنم ز یار خود کو شب و روز
کامش ز جفا بر دل ما شیرین است
بس گریه کنم ز هجر و از درد فراق
لیکن چه کنم که قلب او سنگین است
آواره شدم به دشت و صحرا و به کوه
شاید که سرانجام ِ چنین عشق این است
ای صید، مکن شکوه دگر از غم یار
چون چاره ی درد عاشقان تمکین است

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت14:57 به قلم صید
وی قلب، از این ماتم دیرینه برون آی
یک عمر در این سینه یکی گنج نهان بود
ای عشق، تو ای گوهر گنجینه برون آی
ای چنگ، بزن پرده که روز فرح است این
وی باده بجوش از خُم زرینه برون آی
ای دست بلند آی و بزن چرخ به مستی
وی روی، فشان دست و از آئینه برون آی
از اختر بختم دگرش ماه نهان شد
ای ماه، تو هم با رخ سیمینه برون آی

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت0:23 به قلم صید
(۱)
زندگی، لحظه ی افتادن برگی است به خاک
زندگی، لحظه ی آلودن پاکی است ز پاک
زندگی، ماندن يک روح به يک ساحل مرگ
زندگی، پيچش يک باد خزان در دل برگ
زندگی، آمدن صبر فراوان به ستوه
زندگی، لحظه ی افتادن فرهاد ز کوه
(۲)
زندگی، غنچه ی بشکفته به دامان بهار
زندگی، سرخی يک دانه ی خوشرنگ انار
زندگی، لحظه ی بوئيدن گلهای سپيد
زندگی، پر شدن سينه ی گرمی ز اميد
زندگی، لحظه ی پرواز کبوتر به دو بال
زندگی، لحظه ی شيرين پراز عشق وصال

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت14:38 به قلم صید





