سر زلف سیاهت سرمه ی چشم صنم رویان
کمان ابروانت راه گمره ساز رهپویان
نگین چشم پر شورت نگار ماه معشوقان
پریشان گیسوانت حلقه ی بند خداجویان
عزیزا مرحمت می کن شب عید بزرگیت
صفایی ده دل تنهای غمخوار گنه خویان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:28 به قلم صید
این روز ها همه ی میهنم بوی حسرت می دهد ...
میهنی که روزی بوی عشق میداد. میهنی که روزی قطره های خون جوانانش در مقابل گلوله می رقصیدند!
میهنی که سالاری بزرگ داشت. پیری که جوانان را رسم رندی آموخت.
پیری که در روز های تبعید می گفت اگر تمام کشور های جهان نیز مرا در خاک خود راه ندهند،
کشتی ای اجاره می کنم و در آب های آزاد جهان حرف های خودم را به گوش دیگران می رسانم!
پیری که به پیر ها آموخت می توان در 80 سالگی هم انقلاب کرد!
این روز ها همه ی میهنم بوی حسرت حضور او را می دهد ...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:26 به قلم صید
ماه در چاه سیاه
نور زندانی شب
عشق در دام فریب
آسمان در قفس است
عاشقان چشم به راه
سینه ها در تب و تاب
گل در اندیشه ی مرگ
لاله هم خار و خس است!
شبچیان جار زدند:
"عاقبت مرد امید!"
لیک این هرکه شنید
یاد پیغام گل سرخ افتاد
یاد آن پیر دلیر
که نمیرد خورشید ...
*هر گونه برداشت سیاسی آزاد است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:20 به قلم صید
همدم دیرین گذرگاه جهان
ای که بر باد دهی عمر گران
ای شتابان گذران
آخر ای دوست کجا؟
[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت14:14 به قلم صید




