تبليغاتX
 سروده های یک دوست دار ادب
سروده های یک دوست دار ادب
حاصل چند آه از درون من
سروده های یک دوست دار ادب

سالهاست که با بیت و مصرع انس گرفته ام و سالهاست که شعر زبان گویای من است. سالهاست که از محضر مولانا فیض می برم و سال هاست که حسرت رفتن مولوی ها را می برم. گفته هایم چنان که از جام زهر بر می آید اغلب طعم تلخی دارد اما گاه نیز از شراب روح افزای شعر بزرگان آنچنان شادکام می شود که لب به شیرین زبانی می گشاید. چندی است که نثر نیز در گفته هایم به یاری شعر می آید.
امید است که شما نیز مستمع این زبان آتشین باشید.

صفحه ی اصلی | آرشيو | پست الکترونیکی
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
پیوندگاه
پیوند های روزانه
آرشیو مطالب بر اساس موضوع
سایر امکانات
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
دیده ام پر خون و قلبم پر ز تنهاییست ...
خورشید، غروب می کند. آسمان ابری است. زمین خیس، همچون چشمان تو. نشسته ای و در کنار درختان خشک پاییز زده، با سوز سرمایی که در راه است. تنهایی که از احساس مرگ هزار بار بدتر است. نه امید به باز گشت اوست و نه می توان رفتنش را باور کرد.

گویی تمام وجودت فریادی بی صدا بر آورده، هیچ تصویری از از فردا در دست نیست. لحظه ها بیشتر از سال ها طول می کشد. می خواهی با تمام دل، او را فریاد بزنی. حاضری تمام عمر باقیت را بدهی و فقط لحظه ای دوباره در کنارت باشد.

وه ، اصلا حتی می خواهی دیگر نباشی! نیستی از چنین رنج و عذاب شیرینتر است. هر لحظه خاطره ی او در ذهنت موج می زند. هرگز نمی توانی باور کنی که دیگر نیست! چه عذاب آور است که می اندیشی چگونه فرداها را بی او سپری خواهی کرد! تمام دلت آرزوی دیدار دوباره ی اوست، فقط یک نگاه!... چگونه رفت!... مگر می شود!...

نمی دانی چه بکنی، هیچ کس نمی فهمد چه می کشی. دیدن دیگران حزنت را بیشتر می کند. دلداری ها چون خاری بر جگرت می نشیند. چشمهایت را می بندی، تمنا می کنی، التماس می کنی که خواب بوده باشد و از این کابوس، با چهره ی زیبای او بیدار شوی!

چشمهایت پر می شود، دوباره قطره ی اشک بر گونه ات سرازیر می گردد، دیگر سنگینی بغض در گلویت، توانت را در هم می شکند، ناگهان صدای اولین گام گریه از گلویت بیرون می آید، گریه آغاز می شود، چشمانت با تمام توان اشک می ریزند، به هیچ چیز فکر نمی کنی، فقط چهره ی او در مقابل چشمانت ظاهر است، چشمهایت را می بندی و گریه و گریه و گریه تا مگر خواب تو را از این جهنم عذاب برباید.

دیده ام پر خون و قلبم پر ز تنهایی است

                           

                                رود غم ها در میان سینه ام جاری است

    

        آه من از آتش این داغ می جوشد

     

                                          باز امشب آسمان از ماه من خالیست


                   می کُشد فریاد هایم را سکوت شب


                                                     آری امشب هم شب یلدای غمخواری است


دست هایم سرد و پاهایم هراسان است


                          شاید این ره، شاهراه ٍ راه ٍ گمراهی است ...



          


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!