گویی تمام وجودت فریادی بی صدا بر آورده، هیچ تصویری از از فردا در دست نیست. لحظه ها بیشتر از سال ها طول می کشد. می خواهی با تمام دل، او را فریاد بزنی. حاضری تمام عمر باقیت را بدهی و فقط لحظه ای دوباره در کنارت باشد.
وه ، اصلا حتی می خواهی دیگر نباشی! نیستی از چنین رنج و عذاب شیرینتر است. هر لحظه خاطره ی او در ذهنت موج می زند. هرگز نمی توانی باور کنی که دیگر نیست! چه عذاب آور است که می اندیشی چگونه فرداها را بی او سپری خواهی کرد! تمام دلت آرزوی دیدار دوباره ی اوست، فقط یک نگاه!... چگونه رفت!... مگر می شود!...
نمی دانی چه بکنی، هیچ کس نمی فهمد چه می کشی. دیدن دیگران حزنت را بیشتر می کند. دلداری ها چون خاری بر جگرت می نشیند. چشمهایت را می بندی، تمنا می کنی، التماس می کنی که خواب بوده باشد و از این کابوس، با چهره ی زیبای او بیدار شوی!
چشمهایت پر می شود، دوباره قطره ی اشک بر گونه ات سرازیر می گردد، دیگر سنگینی بغض در گلویت، توانت را در هم می شکند، ناگهان صدای اولین گام گریه از گلویت بیرون می آید، گریه آغاز می شود، چشمانت با تمام توان اشک می ریزند، به هیچ چیز فکر نمی کنی، فقط چهره ی او در مقابل چشمانت ظاهر است، چشمهایت را می بندی و گریه و گریه و گریه تا مگر خواب تو را از این جهنم عذاب برباید.
دیده ام پر خون و قلبم پر ز تنهایی است
رود غم ها در میان سینه ام جاری است
آه من از آتش این داغ می جوشد
باز امشب آسمان از ماه من خالیست
می کُشد فریاد هایم را سکوت شب
آری امشب هم شب یلدای غمخواری است
دست هایم سرد و پاهایم هراسان است
شاید این ره، شاهراه ٍ راه ٍ گمراهی است ...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:8 به قلم صید




