تا گـویـمــت حـدیـث دل غـمـکشـیـده بــاز
یک شب به چرخ، خنده ی پر طعنه ای زدم
کای چرخ پیر، دیگر از این پس به خود مناز
با تـیـر عـشق گـرچه بـسـی دل فـکنده ای
لـیکـن بـه قلـب مـن نشـد این تیر جانگداز
گفتـا کـمـند عـشق، هـمـی بندمت به پای
از گــیـســوان پــر خـم آن یــار دلــنــواز
آنگه به تـیـر عـشــق چـنـان سـیـنه ات زنم
کــز سـوز عـشـق، آه تو آیـد همی فراز
آری کـه چــرخ پـیـر، مـرا صـیــد عـشـق کـرد
گفـتا بــسـوز و با غـم جانکاه خود بساز
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت20:37 به قلم صید
ز غم رفتن ایام جوانی، پیرم
من گرفتار شدم در قفس عشق ولی
گر کنی یاد مرا، شاد در این زنجیرم

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت23:8 به قلم صید




