زجام عافیت هم جرعه ی افیون برون ریزد
نه دیگر چشم می گرید
نه دیگر روی می خندد
که دیگر قلب هم در را به روی عشق می بندد
جهان را ظلمتی سرد و پر از اندوه می بلعد
وجود آدمی دیگر ز خاک پاک و بی غش نیست
صدای نم نم باران به روی خشک دنیا، نغز و دلکش نیست
نفس سنگین و دل در سایه ی مرگ است
درخت مهربانی، لخت و بی برگ است
قد سرو بلند از باد پر سوز حسد، چون بید می لرزد
تن ننگین، به چشم مردمان دیگر به جان پاک می ارزد
اگر دست محبت از کسی در پیش می بینی
به دست دیگرش صد خنجر تشنه به خون خویش می بینی
اگر هم روزنی باشد به سوی آسمان عشق، می بندند
به رخ های کثیف و نکبت انگیز و سیاه خویش می خندند
نه دیگر صحبت از حق و نه دیگر حرفی از پاکی است
نه دیگر کس ز ظلم و جور کس شاکی است
نه دیگر عقل معیار است
نه دیگر عدل میزان است
که فصل عالم انسانیت اکنون برگ ریزان است...

[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت20:27 به قلم صید
همچو مهتاب رویت درخشان
همچو دریا نگاه زلالت
باز هم قصه ی کهنه ای بود
قصه ی رفتن و برنگشتن
قصه ی مرگ و خاموشی عشق
بشنو اینبار این قصه از من :
در یکی باغ بودی پر از گل
جوی، پر آب و بشکفته سنبل
پر ز آواز قمری و بلبل
تو خرامان ز سویی به سویی
دامن خویشتن می کشیدی
صد گلستان به پایت شکفته
جام شیرین مِی، می چشیدی
سوی من آمدی نرم و آرام
لب پر از خنده و باده در جام
نقل بادام بنهاده در کام
کردی از دور در من نگاهی
بر کشیدی ز دل سخت آهی
شد به ناگه گلستان تباهی
گشت روزم چو شب در سیاهی
من به سویت دویدم شتابان
واندر آن ظلمت روز تیره
روی ماهت چو خورشید تابان
رفتی از دیده و دور گشتی
همچو ماه شب ابر و تاریک
خالی از پرتو نور گشتی
بر لب جوی آبی نشستم
باز در یاد من چشم مستت
باز آه دل غم پرستم ...
[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت2:9 به قلم صید
جنگی پلنگ بودی و هین رام گشته ای
آواز می زدی که نه در بیشه ام رقیب
مـات کـدام شیر خـوش اندام گشته ای؟

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت18:52 به قلم صید




