ای باد صبا ای همه از بند غم آزاد
آزاد ترين عاشق و تک عاشق دلشاد
صد آهٍ مرا بردی از اين سينه بر ٍ يار
آخر دهدم يار، زٍ نازش همه بر باد
گويش که مکن دل همه از سنگ چو شيرين
ور نه، فکنم خويشتن از کوه چو فرهاد
از هجر رخت ديده ی من کاسه ی خون شد
بس کن دگر اين ظلم و جفا نيست ره ٍ داد
انبوه ٍ غم از اين دل ٍبشکسته برون ريخت
وين هنجره ام سوخت از اين آتشٍ فرياد
پروانه بّدم سوختم از شمعٍ رخ ٍ دوست
آزاد بّدم صيد شدم با رخٍ صياد

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت23:51 به قلم صید
دلی پرفتنه دارم، لیک بیدار
نمیدانم چه می دانم در این بحر
و یا آنچه نمی دانم در این بحر
خدایا گریه هایم خاک، گِل کرد
بسی ابر بهاری را خجل کرد
ولی یارم نیامد پیش من باز
به پیش غیر یارم نشکنم راز
نه پیش کس توانم راز خود گفت
نه بتوانم که راز از سینه ام رُفت
رسان یارم که این دل سخت تنگ است
در این ره پای عقلم لنگِ لنگ است
نمی دانم که با عشق این چه سودا ست
بهایش هم دلی پر خون و شیدا ست
خدایا قلب من پر عشق می دار
که سهل است این چنینم چوبه ی دار
مکن صیدم به هر بی دانه دامی
که کردم صد خطا در هر کلامی
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت16:31 به قلم صید
با تمام احساسم، با تمام خون جاری در رگ هایم، با خویش پیمان بسته بودم که هرگز شعری مناسبتی نسرایم و در این راه پیرو بزرگان خویش باشم، اما حوادثی که در غزه می گذرد، صبر را از من ربود، نمی توانم با زبانی خامش شاهد این سیه پیشگی ها باشم، هر چه که باشد من هم انسانم او هم انسان است... پس نوشتم بی اراده و با قلبی جوشان که :
باز هم خون
باز هم بوی جنون
بازهم ناله ی دیروز و تمنای کنون
تیغ در دست شغال
و کبوتر، بی بال
و سرِ بی تنی از روح کمال
و دگر خم شده از درد، قد ِ سرو سهی
و یکی آه رها گشته ز هر سینه، گهی
که دل از عشق تهی
باده، بی جام شده نقش زمین
ظلم هم دیده به عدل است و نشسته به کمین
و بگو تو، چه توان گفت به یک چشم نمین
و دگر هیچ همین...
[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت10:39 به قلم صید
هر چند سرود بلبلان رنگین است
گو من چه کنم ز یار خود کو شب و روز
کامش ز جفا بر دل ما شیرین است
بس گریه کنم ز هجر و از درد فراق
لیکن چه کنم که قلب او سنگین است
آواره شدم به دشت و صحرا و به کوه
شاید که سرانجام ِ چنین عشق این است
ای صید، مکن شکوه دگر از غم یار
چون چاره ی درد عاشقان تمکین است

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت14:57 به قلم صید
وی قلب، از این ماتم دیرینه برون آی
یک عمر در این سینه یکی گنج نهان بود
ای عشق، تو ای گوهر گنجینه برون آی
ای چنگ، بزن پرده که روز فرح است این
وی باده بجوش از خُم زرینه برون آی
ای دست بلند آی و بزن چرخ به مستی
وی روی، فشان دست و از آئینه برون آی
از اختر بختم دگرش ماه نهان شد
ای ماه، تو هم با رخ سیمینه برون آی

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت0:23 به قلم صید



