گرچه شب با رفتنش آغاز شد ................ ماه بیدار است با یاد حسین
خدایا، پر از درماندگی ام. خدایا، آنچنان شیفته ی تو ام که نتوانم گفت ودر عین حال آنچنان گستاخانه از خویش سخن می گویم که گویی نمی دانم من در وسعت این جهان بی کران و در طول تاریخ این جهان ِ پیر، نقش غباری را دارم که از پی ِ وزش نسیمی از خاک بر آید و پس از گردشی کوتاه بر خاک نشیند.
ولی خدایا، اعتقاد من، آنچه در درون من مرا به پیش می راند، این است که من جزئی از توام. خدایا، تو خود گفتی که " از روح خود در انسان دمیدم"، انسان مگر غیر از روح چیز دیگری است؟ پس خدایا، من از توام، " اناالحق ".
بار خدایا، اما مگر می شود آنچه ازتوست، فریب شیطان را ببیند؟ مگر می شود جزئی از تو اشتباه کند؟ خدایا، این چه سری است که من در عین حال که از توام جدای از توام؟
خدایا، ندانسته هایم که بیشمارند را نمی شمارم و دانسته هایم را که چیزی نمی دانم بسیار می بینم! خدایا، هنوز در این پرسشم که چرا انسان عاشق ِ « بودن» است؟ بودنی که از آن سخن می گویم نه زندگی در این جهان است که وجود ِ مطلق است. و حسین، بودن را معنی کرد!
خدایا ، چگونه در حالی که تمام اعضای بدنم تحت تسلط من است ، اشتباه می کنم؟ خدایا، مگر عقل راهنما نیست؟ چرا اشتباه می کند؟ پاسخش ندانستن تمام جوانب است؟ ولیکن چرا نباید بداند؟ حکیما، با این عقل که هیچ نمی داند و یا دانسته هایش در برابر ندانسته هایش چون پرتوی است از انوار خورشید، چگونه می توان اشتباه نکرد؟
خدایا، هدایتم کن که جز تو هیچ نیست که من جزئی از توام.
" اناالحق "

[ متن های ادبی ]
+ نوشته شده در ساعت20:42 به قلم صید
پروردگارا،
تو قرار دادی بودن را و بخشیدی به ما آن را.الها، در بودن خود دِینی می بینم بزرگ بر گردن خویش که ادای آن جز به عبادت نتوان و کریما که در عبادتت نیز دینی میبینم بزرگتر بر گردن خویش که توان ادای آن جز از فضل و کرمت بر نیاید. خداوندا، شگفت که من با این ابعاد کوچک که آن را نیز نپرورده ام می خواهم تو را دریابم. گاهی که سعی می کردم با تعقل ره به وجودت ببرم آنچنان گمراه می شدم که گویی پیاده ای خسته ام در بیابانی تاریک و بی انتها. کنون می فهمم که نه تنها من بلکه تمام ذرات جهان نیز اگر بر گرد خویش جمع آیند توان اثباتت را با تمام استدلال ها نتوانند و عجبا که در چنین لحظه ای تو را در تمام محیطم و نه تنها محیطم بلکه خویشتن خویشم احساس می کنم. پاکا، تو بر عجز ما واقفی حال اینکه ما با تمام استغفاراتمان حد خویش را بیش از آنچه هست می بینیم.پس حکیما بر تمام گناهان حاکی ازاستکبارمان ببخشای که باز فضل و کرمت بسیار بیش از آن است که توان خواستنش را داشته باشیم. بزرگا، مگذار عقیده ام چون کشتی بی اختیاری در دریای هوس ها وخیال ها و اندیشه های دنیاییم به هر سو کشیده شود و روزی تند باد شک آن را به گرداب شرک فرو افکند. رحیما، تا کنون به دنبال آنچه باید مرا به تو رهنمون شود می گشتم لیکن درنهایت دریافتم که این روزنه هایی که نام چشم بر آن ها نهاده ایم نه آنیست که باید با آن دید. این دیدگان بی سو فقط بدان جهت در اختیار ماست که نیاز های این کالبد خاکی را تا آنجا که می تواند بپوشاند و برای دیدن آنچه واقعاً باید دید چشم هایی دیگر باید گشود. بارالها، در گنجینه ی سخنان سفیر چهارمت
خواندم:"پروردگارا به تو پناه می برم و از تو می خواهم که مرا پناه دهی و آتش نخوت و غروربه خرمن اعمال در نیاندازی." در یافتم که هر کس را که خواهی به لحظه ای در تیه ی گمراهیش سرگردان سازی به نخوت و غرور دچارش کنی که به آنی تمام اندوخته هایش را خویش با دست خویش بسوزاند. خدایا مرا از درگاه خود مران که جز درگاه تو هر کجا قصد کنم مقصدم ناکجایی بیش نیست.

[ متن های ادبی ]
+ نوشته شده در ساعت0:41 به قلم صید
(۱)
زندگی، لحظه ی افتادن برگی است به خاک
زندگی، لحظه ی آلودن پاکی است ز پاک
زندگی، ماندن يک روح به يک ساحل مرگ
زندگی، پيچش يک باد خزان در دل برگ
زندگی، آمدن صبر فراوان به ستوه
زندگی، لحظه ی افتادن فرهاد ز کوه
(۲)
زندگی، غنچه ی بشکفته به دامان بهار
زندگی، سرخی يک دانه ی خوشرنگ انار
زندگی، لحظه ی بوئيدن گلهای سپيد
زندگی، پر شدن سينه ی گرمی ز اميد
زندگی، لحظه ی پرواز کبوتر به دو بال
زندگی، لحظه ی شيرين پراز عشق وصال

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت14:38 به قلم صید
یا علی، چگونه آغاز کنم سخن گفتن از تو را، در حالی که تو خود بزرگ سخن پرور
تاریخی؟!چگونه با زبانی که تا کنون گاهواره ی گفته هایی لغو و در هم ریخته بوده،
وجود پاک تو را بستایم؟! یا علی، بیشتر از آن که بخواهم ستایشت کنم، نیازمند یاریت
هستم. یا علی، راهی را که پیمودی از کدام منزل آغاز کردی؟ چگونه در سیلاب
افکار دنیوی، تنها برای لحظه ای هم خود را به دست سرنوشت نسپردی؟! سرنوشت
در مقابل تو زانو زد!دنیا در برابرت به حیرت نگریست!مرگ هم از تو در شگفت آمد!
این چه بود که در برابرش، دنیای پر زرق و برق، برایت از مرداری هم پست تر بود؟!
چگونه قلبت را چنان دریا کردی آه های جوشان بس ژرف پیامبر نور، که از اقیانوسی ب
س عظیم بر می خواست، تنها در سینه ی تو آرام می یافت؟!یا علی، با این همه رفتی!
رفتی که مردمانی چون من سزای داشتن رهبری چون تو را نداشتند. مولای من، کنون که
تو را در این دنیای پر پیچ و خم نمی یابم، در این هزارتوی پر از بیراهه، نیازمند راهنمایی
هستم. بزرگا، روح آلوده به لجنزار گناهانم، یارای درک اسرار کتاب الهی را ندارد.
مولای من، کجاست جانشین به حقّت؟ جانم از تنهایی پر درد خویش به فریاد آمده. یا علی،
امامم کجاست؟یا علی، نجات بخشم کجاست؟ یا علی، چنان درگرداب هوی وهوس فرورفته ام
که راه بازگشتی نمی بینم! یا علی، کجاست فریاد رسم؟
[ متن های ادبی ]
+ نوشته شده در ساعت0:0 به قلم صید




