ای دل بس است دیگر از این غم بشوی دست
جامی به سر کش و چرخی بزن به مست
بگذر از این جهان و برانداز محنتش
ساغر بیار وکاسه ی نو تا شراب هست
دستی فشان و پای بکوب و میانه آی
کان یار خوش نگار من اندر میان نشست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:58 به قلم صید
خدایا، دلم صندوقچه ی دردهاییست که تحملشان ازعهده ام خارج است. خدایا
تمام وجودم پراز غم است، گویی هزار فرسنگ از تو دورم. خدایا نمی دانم به کدام
سمت بروم. بیراهه را از راه شناختن برایم سخت است و گاه نا ممکن می نماید. خدایا
چشمانم می خواهند گریه کنند، دلم می خواهد حتی برای لحظه ای، فقط برای لحظه
ای از تو پر شود. خدایا رویم از شرمندگی درهم پیچیده و خنده بر لبانم خشکیده. خدایا
دراین غرقاب هلاک فقط تو را دارم و نجات خویش فقط از تو می خواهم. خدایا چاره
ی مشکل خویش نمی یابم و درمان درد خویش نمی دانم. هر دم که احساس می کنم
چیزی یافته ام جز به سرابی نمی رسم . خدایا نکند تمام عمرم در سرگردانی حیران
بمانم و مرگم چون تندبادی فرارسد و مرا در رباید بی آنکه به منزلی رهنمون شده
باشم.
خدایا نکند مرا به خود واگذاری که شعله ی جهل، به آتشم کشد و خاکسترم
کند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:39 به قلم صید
آنچه کردی با من ِ بدبخت را
تازه دل با مهر تو خو کرده بود
عشق ِ تو در دامنش پرورده بود
مدتی این قلب، مهمان تو بود
صد ترانه از برایت می سرود
رفتی و دیگر نکردی یاد من
در پی اَت آغاز شد فریاد من
قلب من در دست تو جا مانده بود
بی نوا نامت به خونش خوانده بود
قلب را در زیر پای انداختی
شعله کردی آتشینش ساختی
دود کرد و نام تو بالا نوشت
ای که نفرین باد بر این سرنوشت

[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:4 به قلم صید
چون درون کوره اش می سوختند آتش عشق تو را افروختند
چون درون سینه اش بگذاشتند تخم عشق تو درونش کاشتند
چون درون قلب،خون می ریختند خون ِ قلبِ من به مِی، آمیختند
اولش چون دیده را بگشاده اند روی زیبایت نشانم داده اند
این گناه از من نبود از چرخ بود لیک دیگر آه و فریادم چه سود
هرشبم با این دل پر درد و سوز
می برم با یاد تو شب را به روز

[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:43 به قلم صید
چشم هایم را بستم، به گوشهایم مجال شنیدن ندادم، باز در عالمی دیگر چشم هایم را گشودم، از دور مردی را دیدم که بر افق در کوهستان معنی ایستاده بود و با پرتوی از نور می نوشت، چون نظر تیز تر نمودم، مردی دیگر از جنس فهم و علم را در کنار او و در راستای افق مشاهده کردم، لحظاتی باهم گرم گفت و گو بودند و لحظاتی یکی می خواند و دیگری می نوشت، سخت به آشنائیشان رغبت ورزیدم و خود را در اندک زمانی به کنار ایشان رسانیدم، گویی آن دو جواهر عالم معنا بودند که هر لحظه بر آب دیدگیشان افزوده می شد و بهایی بی شمارتر می یافتند، از مردمان اطراف در موردشان پرسیدم، آری آنکه می نوشت، ملّای روم و مولای شرق بود، جلال الدین بلخی. چون نگریستم دریافتم که مثنوی در دست دارد و گویی دفتر ششم خود را پایان می بخشد، پس بزرگ مردی که در کنارش ایستاده بود، شمس بلاافول و شیخ تبریز بود. هر دو بحدی شادمان بودند که بی اختیار به باد این بیت در دیوان شمس افتادم که:"به گور من میا بی دَف برادر که در بزم خدا غمگین نشاید". گویی آنان خود در بزم خدایند!
به دیگر سوی نظری فکندم، به ناگاه بویی از جامی می چنانم مست کرد که ناخود آگاه به سوی چشمه اش دویدم. مردی نیک چهر،"شراب ارغوانی در قدح می ریخت" و گویی آن بوی خوش که به مشامم رسید همان نسیم عطر گردان بود. در باورم نمی گنجید که شاهد رخ منور لسان الغیبم! گویی "ملکی بهتر از شیراز یافته بود که سخندانی در آن می ورزیدند". آری براستی جام جم در دل داشت...
چون به منظری دیگر رُخ گرداندم، مردی دیدم آمیخته به معنا، سوار بر باد، در گشت و گذار، سَبَق بر دستی داشت و لوح در دستی دیگر، می خواند و می نوشت:"این مدّعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد"...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:0 به قلم صید

[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:42 به قلم صید
مي و ميخانه چنين ساغر لبريز نداشت
دل ِ من گرچه جفاي تو فراوان مي ديد
ليک ديگر نه چنين طاقت پاييز نداشت
عاقبت با دل ِ من آنچه بکردي، صنما
فلک اينگونه به خود، يادِ غم انگيز نداشت
نکنم شکو ِه ز ايام که صياديِ عشق
ز ازل تا به کنون آهوي ِ بُگريز نداشت

[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:55 به قلم صید




