هجرت ای دوست چو آتشکده ای سوخت مرا
عبرتی بود که آندم فلک آموخت مرا
تو ندیدی که غمت سرختر از آتش سرخ
شعله در جان من آورد و برافروخت مرا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:10 به قلم صید
سرنوشت از ما چه بگرفت و چه اندر پی بداد
خوش بهاران را ز ما بگرفت و جایش دِی بداد
چنگِ خوش آهنگ را از چنگِ ما بیرون کشید
پس به تاوانش، نوای ناله وار نِی بداد

[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:19 به قلم صید
زِ راه میکده آن میگسار می آید
چنان که گفت نسیمم به گوش ِ جانم، دوش
به دست، باده و رخ، پر نگار می آید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:50 به قلم صید
دیده ام پر خون و قلبم پر ز تنهایی است
رود غم ها در میان سینه ام جاریست
آه من از آتش این داغ می جوشد
باز امشب آسمان از ماه من خالیست
می کُشد فریاد هایم را سکوت شب
آری امشب هم شب یلدای غمخواریست
دست هایم سرد و پاهایم هراسانند
گویی این ره شاهراه راه گمراهی است...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت6:59 به قلم صید
چه سخت می گذرد این لحظات، لحظاتی که باید در میان هزاران رنگ، رنگ انتظار را دید و با خود پیمان بست که رنگ دیگری بر خود نگرفت. می دانم که اکنون نه آنم که باید باشم ولیکن چاره ی درد خویش جز به انتظار نمی یابم که راهی دیگر نمی دانم. امید کم کم ازخانه ی دلم رخت بر می بندد و غم کاشانه می گزیند. نکند آینده همینگونه بگذرد که گذشته گذشت! این همان نامه ی قاصدِ دروغ پیشه ی شک است که می خواهد از درون رخنه کند و دیوار ایستاده در برابر غم را از درون فروپاشد که به ناگاه تمام آن فروریزد و لشکر سیاه غم خانه ی سفید دلم را به رنگ خود سازد. کلمات، معنی احساس ها را به درستی نمی رسانند که آنها نیز رنگ تردید به خود گرفته اند، از بس که در قالب های گونه گون بر لوح سفید ریخته شده اند و هیچ یک راست نبود. گرداب شک، کم کم کشتی عقیده را به سوی خود می کشاند اما لنگر ایمان هنوز اجازه ی هلاک را نمی دهد. در میان این کشاکش، تَن می فرساید و روح به اضطرابی سخت دچار می گردد. ای خورشید، نیازمند پیغام های امید تو اَم. گاه گاه پرتوهای امیدت، خروشت را بر چهره ی ابر ها نوید می دهد و لیکن هنوز خبری نیست. مبادا آنقدر دیر کنی که دیگر نپایم... .

[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:23 به قلم صید
این دل دیوانه شیدا می شود
می شود این سینه چون دریای خون
ناله ام با آه سودا می شود
یاد دیرین روزگارم می کنم
راز این عشقم هویدا می شود

[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:37 به قلم صید
دل مارا غم ایام چه بد می سوزد
می کند پاره جگر را و ز سر می دوزد
دم به دم قلب سیه جامه ی ما می شکند
قلم از تلخی این نامه ی ما می شکند
فلکم بسته کمر تا نکند شاد مرا
به همین عهد سیه جور و جفا داد مرا
رخم از یاد ببرده است شکوه لبخند
مگرش یاد کند شوق رهایی از بند
دگرم باده در این کام سیاهم نرود
که به راه دل ما رنج و بلا کم نرود
بازی چرخ فلک نیک نیافتاد مرا
که زمان داد همی قرعه ی بیداد مرا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:8 به قلم صید
قلم از هراس غمِ سایه افکنده بر دلم، به لرزش افتاده و پلک هایم از سنگینی اشک های خون آلودِ همیشه جاری از دیده هایم شکسته است. دیده هایم که کورسوی زندان درونم به افق روشن بیرون، یا شاید، دیدبان سالها منتظر کشور درونم در انتظار خورشیدِ صادق. هرگاه یکی از پرتو های عشق، فهم و معرفتِ این خورشید کمال به دل می رسد گویی درونم چون تالار آیینه های زنگار زدوده، نورباران می شود. زمان، این حریف سخت انتظار، لحظه لحظه قدرتمند تر می شود و دلم از سنگینی گذر لحظات، پی به قدرت زمان می برد اما انتظار، این سوار جوانمرد که گاه تا آخرین نفس می رود و باز حیات می یابد، همچنان کاسه ی چشمان زمان را پر خون نگاه می دارد. امید، این رهبر کارزار، به نبرد با مرگ بر می خیزد که تا امید هست، مرگ به ما نخواهد رسید. در این میدانِ رزم حق و ناحق، ایمان و باور، این دو آخرین مبارزان نیز به جنگ با شک و تردید می روند. راستی فرجام این جنگ خونین که خون کشتگانش از روزن دیده بیرون می ریزد، چه خواهد شد؟ هیهات از شکست خورشید که تا ابد نخواهد رسید، که هرگز زمین آسمان را نتواند شکست داد!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:44 به قلم صید
خوشا ايام نيکِ نيک ياران دمي رفت و گذشت آن روزگاران
بسي گل ها که از هر باغ چيديم چه شد پاييز شد ناگه بهاران
سخن از باده و مي بود روزي چرا زهر است جام شاد خواران
به باغ و دشت چوگان مي نموديم کنون خون است در چشم سواران
به هر دم صد هزاران غم به جانم کجايندم کنون آن غمگساران
دلم پر درد و چشمم پر ز خون است وليکن نيک بادا ياد ياران
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:15 به قلم صید
غم مرزهای خود را از افق چشمانم تا دریای بی کران درونم گسترده است و امواج تک مانده از امید را در ساحل خویش نابود می کند. پلک هایم در عزای سربازان امید، سیاه جامه بر تن کرده اند و سرود اشک می خوانند.روزگاریست که خورشید را در نقاب کشیده اند و ستارگان، که سپاه زرین خورشید اند در چنگال سیاه ابر جان می دهند.لیک هنوز درون ویرانم در انتظار طوفانی است سخت که از دریای بی کران سرخ، موج ها را برافرازد و بر ساحل غم بتازد و آنگاه چشمانم به در خشش قطره ای اشک، خورشید را نوید طلوع دهد تا او نیز چهره از نقاب گشاید و سربازان پر نورش در آسمان امید جان بگیرند و لشکر سست غم را در هم بکوبند.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:20 به قلم صید




