دوستان هنرمند و هنر دوست و مهربانم که در تمام طول این پاییز زندگی من رو و شعر های بی محتوای من رو تحمل کردید.
دوستان، من با تمام وجودم این رو دریافتم که:
درک من برای سرودن شعر های عرفانی و عاشقانه به اندازه ی کافی وسیع نیست هر چند توانایی فنی اون رو داشته باشم.
پس شما دوستان رو تا زمانی که این درک رو واقعا بدست بیارم به خداوند مهربان و قادر می سپارم.
هر کس که بداند و بداند که بداند
اسب طرب از گنبد گردون گذراند
هر کس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که مگر خفته نماند
هر کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
هر کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب، ابد الدهر بماند
و من اضافه می کنم:
هر کس که نداند و نخواهد که بداند
با صوت رسا فاتحه ی خویش بخواند
خدا نگهدار ..................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:14 به قلم صید
تا گـویـمــت حـدیـث دل غـمـکشـیـده بــاز
یک شب به چرخ، خنده ی پر طعنه ای زدم
کای چرخ پیر، دیگر از این پس به خود مناز
با تـیـر عـشق گـرچه بـسـی دل فـکنده ای
لـیکـن بـه قلـب مـن نشـد این تیر جانگداز
گفتـا کـمـند عـشق، هـمـی بندمت به پای
از گــیـســوان پــر خـم آن یــار دلــنــواز
آنگه به تـیـر عـشــق چـنـان سـیـنه ات زنم
کــز سـوز عـشـق، آه تو آیـد همی فراز
آری کـه چــرخ پـیـر، مـرا صـیــد عـشـق کـرد
گفـتا بــسـوز و با غـم جانکاه خود بساز
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت20:37 به قلم صید
از غم رفتن ایام جوانی، پیرم
من گرفتار شدم در قفس عشق ولی
گر کنی یاد مرا، شاد در این زنجیرم

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت23:8 به قلم صید
زجام عافیت هم جرعه ی افیون برون ریزد
نه دیگر چشم می گرید
نه دیگر روی می خندد
که دیگر قلب هم در را به روی عشق می بندد
جهان را ظلمتی سرد و پر از اندوه می بلعد
وجود آدمی دیگر ز خاک پاک و بی غش نیست
صدای نم نم باران به روی خشک دنیا، نغز و دلکش نیست
نفس سنگین و دل در سایه ی مرگ است
درخت مهربانی، لخت و بی برگ است
قد سرو بلند از باد پر سوز حسد چون بید می لرزد
تن نگین به چشم مردمان، دیگر به جان پاک می ارزد
اگر دست محبت از کسی در پیش می بینی
به دست دیگرش صد خنجر تشنه به خون خویش می بینی
اگر هم روزنی باشد به سوی آسمان عشق، می بندند
به رخ های کثیف و نکبت انگیز و سیاه خویش می خندند
نه دیگر صحبت از حق و نه دیگر حرفی از پاکی است
نه دیگر کس ز ظلم و جور کس شاکی است
نه دیگر عقل معیار است
نه دیگر عدل میزان است
که فصل عالم انسانیت اکنون برگ ریزان است...

[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت20:27 به قلم صید
همچو مهتاب رویت درخشان
همچو دریا نگاه زلالت
باز هم قصه ی کهنه ای بود
قصه ی رفتن و برنگشتن
قصه ی مرگ و خاموشی عشق
بشنو اینبار این قصه از من :
در یکی باغ بودی پر از گل
جوی، پر آب و بشکفته سنبل
پر ز آواز قمری و بلبل
تو خرامان ز سویی به سویی
دامن خویشتن می کشیدی
صد گلستان به پایت شکفته
جام شیرین مِی، می چشیدی
سوی من آمدی نرم و آرام
لب پر از خنده و باده در جام
نقل بادام بنهاده در کام
کردی از دور در من نگاهی
بر کشیدی ز دل سخت آهی
شد به ناگه گلستان تباهی
گشت روزم چو شب در سیاهی
من به سویت دویدم شتابان
واندر آن ظلمت روز تیره
روی ماهت چو خورشید تابان
رفتی از دیده و دور گشتی
همچو ماه شب ابر و تاریک
خالی از پرتو نور گشتی
بر لب جوی آبی نشستم
باز در یاد من چشم مستت
باز آه دل غم پرستم ...
[ شعر نو ]
+ نوشته شده در ساعت2:9 به قلم صید
جنگی پلنگ بودی و هین رام گشته ای
آواز می زدی که نه در بیشه ام رقیب
مـات کـدام شیر خـوش اندام گشته ای؟

[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت18:52 به قلم صید
ایمان یکصد ساله را یک شب پریشان می کند
از هر سبو خوش آیدش، جامی به کامی می زند
با هر نوا رقصی نو و عیش فراوان می کند
بیچاره جان هم در قفس فریاد خون سر می دهد
از شرم و از بیچارگی، رخساره پنهان می کند
با این همه بی مایگی، یا رب، تو صیدم کرده ای
دستم به راه لطف تو، رسم گدایان می کند
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت17:57 به قلم صید
آمـد بـهار ای دوستان، مـنزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چـمن خیزید تا جولان کنیم
امـروز چون زنبور ها پّران شـویم از گل به گل
تا در عسلخانة جهان ششگوشه آبـادان کنیم
آمد رسولی از چمن،ک«این طبل را پنهان مزن»
ما طبلخانه عشق را از نـعره ها ویـران کنیم
بشنـو سماع آسـمان، خـیزیـد ای دیـوانگان!
جـانم فدای عاشقان، امـروز جـان افشان کنیم
آتش دراین عالم زنیم، وین چرخ را برهم زنیـم
وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم
کوبیم ما بی پا و سر، گه پای مـیدان،گـاه سـر
ماکه به فرمان خودیم، تا این کنیم و آن کنیم؟
نی نی، چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده
تـا صد هـزاران گوی را در پای شه غلتان کنیم
خـامش کنیم و خامشی هم مایه ی دیوانگی
این عقل باشدکاتشی درپنبه ای پنهان کنیم؟
«مولانا جلال الدین»
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت17:39 به قلم صید
مانده ام تنها در این شهر خراب آبـاد خود
مانده ام بی کس بر این بنیاد بس بر باد خود
مانده ام با شوری از عشق و نوایی از جنون
مانـده ام بـا روح در بـنـد و ولـی آزاد خـود
مانده ام با خاطرات پر غم و اندوه خویش
کـی توانـم تا کـنم دور از دل و از یـاد خـود
مانده ام دور از کسی کو را ز جان خوش دارمش
نیست آن فریاد رس تا سر کنم فریاد خود
خواهی اندر کار دنیا مات مانی بس عجب صید بین کو بسته دل در چهره ی صیاد خود
[ شعر کلاسیک ]
+ نوشته شده در ساعت14:26 به قلم صید





